ببین!
همیشه خراشی است روی صورت احساس ...
می دانستم و ایمان داشتم به آمدنتان ..به حضور نرم و مهربانتان ..به بودن دویاره تان در قاب ذهن حیات خلوت من ...بوی بهار و حضور سبز و روشن تان همنوایی و طراوت عمیقی به دشت وجودم بخشید ...و بخت بلند بودن دویاره کنار هم .با یارانی از جنس نور و روشنی و ستاره ...خیال کردم که این مجموعه دلفریب خوشی چه جاودانه وابدی است !
اما
همیشه خراشی است روی احساس ...
باید مهیای مسیری تازه بود ...
بهارتان طلایی و گرم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت   توسط الف. رهسپار
|
زمین می گردد به دور خود و به دور خورشیــد ...می چرخد و در پس چرخش آن روزها می آیند ودر عقب آن شبهــا .شبهای تاریک که محل آرامش و استراحت تمامی موجودات عالم است ... و زمین می گردد تا فصلها ورق بخورند ...تا کتاب سال کامل گردد ...زمستانی دیگر می آید و زمان در زمهریر دلخواه سپیدای این فصل غریب و مهربان متوقف می شود ...زمان می ماند تا شکوه بی شائبه این فصل تنها را به رخ چشمان مخمور مخلوقات از سرما گریزان بکشد ...و انتظار آغاز میشود .چشم براهی من و درختان و زمین تشنه سپیدی و صبح !
انتظار .... انتظار و بازهم انتظار ....
اما سیاهیها چنان قبیحانه و وحشی سر برآورده اند که با هیچ ابَر ابر سفیدی نمی توان شستش...ظلمتی خودخواسته و عنادورزانه و کینه توزانه وکورکورانه و لجوج منشانه که انکار نور می کند در روشنای مشعشع تابان و رخشان نورحضور !
و زمین خسته و خموده منتظر است ...چشم براه ابرهای خاکستری بشارت بخش نور و روشنــی و برکت ! " برف "
پی نوشت : بردند مرا جانا
جایی که جهان آنجــا بس مختصرم آمد ....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت   توسط الف. رهسپار
|
سالها می گذرد ...
حادثه ها می آینــد ...
انتظار فــرج از نیمه خــرداد کشم ..
سالها می گذرد، و دشت ...همچنان غرقه در خون است ...سرها برفراز نیزه ها ، سرها بر طشت طلا ..حنجره های بریده ..لبان تشنه دختــرکان انتظار ..صف درد اسراء ..تاراج تاتار تباهــی اشقیاء ..قهقهه های کریهانه جور و ظلم و بیــداد ...
که هنوز هم شنیده می شود از فراسوهای اعصار و قرون ...
هنوز بر روی همین زمین بیداد است که کاخ ها و کوشکها و برجها ساخته می شود.. و آسمان خراش ها که دیگــر آسمان را نبینیم ! و میکده ها و دیرها ...برروی همین زمین دو خورشید است که هیتلرها زاده می شوند و اسکندر ها و مغول ها ..کتابخانه ها آتش می زنند هنوز ..
برروی همین ارض بلاست که نان می خورندو می خوابند و می می میرند و می میرانند و حق وتو می گیرند و ...
جهل همچنان یکه تازی می کند ...
هر زمان در کسوت و هیبت جدیدی ...هر لحظه به شکلی ...جهالتی به وسعت تمام تاریخ ...
پی نوشت : غصه نخور !
باید که بشماریم لحظه های بی "او"ی مان را ....
دلخون!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت   توسط الف. رهسپار
|
نگـــو !
دیـگـــر از آسمــان نگو !
نگو که قد کشیدن آسان است ..
که ستاره ها نــزدیکند ،
و هــوا مهتابی !
پینوشت :کــم دارم ...کم آورده ام واژه ها را ...دل من نیــز تنگ می شود گاهی،باور کن! سنگ نیستم من که صخره باشم کوه وار ! قطره آبی هم حتا نیستم که جویی باشم به سمت دریا ،یا پرنده ای حتا به شوق پرواز ! کوچک و حقیــر با دستانم که خالــی اند و نگاهــی پاشیده به ناکجا ! قلبی غریب که غریبانه ناگزیر و به اکراه تقــدیر می تپد خسته و هر از گاه ! و این نفــس ...این نفسهای وانفسای سخت و ثقیــل ...و تهوع های بی وقفه ...و سرفه های دم صبح ، کابوسهای دمادم شبانه ! و آلرژن های هر روزه ..و تب و انجماد غریب درونم ! می بینی ! اینها کم اند هنــوز ..
شاید هنوز باید با درد وداغ این راز گردیم آشنــاتر ؟!
صبــر !
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت   توسط الف. رهسپار
|
"به تماشا سوگند ...
و به آغاز کلام ...
"واژه ای " در قفس است ..."
۷۷ روز زمینی ...
جهان آلوده خواب است ...
عزیزم بخواب ...
تا نبینی بمب هایی را که هر روز
حفره های تنگ ریه هایم را به وادی خاموشان
می سپارد...
یک به یک ...
نرم و پاورچین ...
سلام به آغــاز کلام ...!
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت   توسط الف. رهسپار
|